داشت نقاشی می کشید فقط دو برگ از دفترش مونده بود ، مادرش داشت تو آشپزخونه ظرف می شست ، حواسش رفت پیش مادرش ، انگار یه غمی تو صورتشه ! از وقتی بابا رفته اون دنیا مامان همیشه ناراحته !وضع مالی اونا خوب نبود، با خودش گفت برم به مامان بگم پول بهم بده یه دفترنقاشی تازه بخرم تو همین افکار مادرش صداش زد : علی جان پسرم قشنگم واسه مامان نون می خری ؟
- باشه مامان
رفت سمت آشپزخونه گفت چند تا بخرم ؟ مامان گفت : 10 تا نون لواش بگیر ، بعد رفت سمت طاقچه کیف پولشو آورد علی به کیف پول نگاه کرد مادرش یه کم توشو جابجا کرد و بعد یه مقداری پول در آورد و به علی داد
به مامان گفت : این که پول 5 تا نونه ! مادرش گفت اشکال نداره پسرم همین قدر کافیه !
علی پسر باهوش و مهربونی بود اون فهمیده بود که مامان بیشتر از اون نداشت که 10 تا نون بخرن ! دلش گرفت با خودش گفت دفتر نقاشی نمی خوام !
فردای اونروز آماده می شد که بره مدرسه اومد زیر پله
کفشاشو پوشید خیلی تنگ بود به زور می رفتن پاش ! انگشتای پاش درد می کرد ناخن شصت یکی از پاهاش تقریبا سیاه شده بود از تنگی کفش !
تو راه مدرسه یاد پدرش افتاد یهو با خودش گفت آخ جون امشب عمو میاد پیش ما
علی یه عمو داشت که گاهی اوقات پنجشنبه ها میومد بهشون سر میزد تا کمو کسری نداشته باشن عموش یه کم بداخلاق بود اما تنها کسی بود که بهشون کمک مالی می کرد !
وقت برگشتن خیلی خوشحال بود
دمدمای غروب دلش خواست یه نقاشی بکشه نقاشی یه جای خوب پر از گل چندتا بچه داشتن بازی می کردن ، یکی از بچه ها رو تنها کشید یه لحظه پیش خودش فکر کرد خودشو جای خدا بزاره به اون پسر بچه تنهای تو نقاشیش نگاه کرد بهش گفت چیه پسرکوچولو چرا تنها نشستی ؟ بعد دوباره خودشو جای پسرک گذاشت و گفت چرا ما اینقدر فقیر هستیم ! بعد دوباره خودشو جای خدا گذاشتو با خودش فکر کرد که چی بهش بگه ! یه کم فکر کرد و گفت هر چی دلت می خواد بگو تا من برات بکشم بعد دوباره خودشو جای پسرک گذاشت و گفت یه جفت کفش تازه! بعد دوباره خودشو آورد بالا و گفت فقط همین ! این که کاری نداره ! شروع کرد به نقاشی کردن و در حین نقاشی گفت من که پدرم مرده کاش یه نفر هم بود که با ما مهربون باشه بعد یه مردی کشید که داره یه جفت کفش نو به پسرک تنها میده ! نقاشیش تموم شد فقط دوبرگ مونده بود
توجهش به صدای تلوزیون جلب شد
فردا آدینه ای دیگر را در انتظارش به دعا می نشینیم تا بیاید آن جلوگاه حق !
پیش خودش گفت بیاد ؟ حق ؟ کی ؟ کجا ؟
از مادرش پرسید : مامان تو تلوزیون می گفت یکی می خواد بیاد ! مامان گفت کی پسر خوشگلم ؟ اخبار رو می گی ؟ علی چیزی نگفت و مادرش گفت حتما از این رئیس جمهور و این چیزاست که میان ایران .... علی حرف مامان رو قطع کرد و گفت جلوگاه حق یعنی چی ؟ مامان گفت اینو هم از تلوزیون شنیدی ؟ گفت آره تو تلوزیون گفت اون می خواد بیاد
مامان گفت : آهان پسرم منظورشون امام زمانه آخه می گن اگه اون بیاد هیچ بدی نمیمونه و به همه کمک می کنه علی چشاش برقی زد و گفت آخجون یعنی همچین کسی فردا میاد ؟ مامان گفت پسرم اون یه روز جمعه میاد شاید فردا باشه شاید جمعه هفته بعد ... علی خوشحالیش کم شد و با خودش گفت یعنی حتمی فردا نمیاد ! همش به اون مرد فکر می کرد ! دفترشو باز کرد شروع کرد به کشیدن اون مرد نقاشیش که تموم شد با خودش گفت چقدر نقاشیم قشنگ شد ! برگ دفترش تموم شده بود از این نقاشی آخرش خیلی خوشش اومده بود خواست اونو از دفتر جدا کنه اما ترسید پاره بشه رفت قیچی آورد و اونو با احتیاط جدا کرد و گذاشت تو جیبش !
شب عموش اومد خونشون خیلی خوشحال بود گفت الان نقاشیمو نشون عموم می دم بعد با خودش فکر کرد چرا به عمو نگم یه دفتر نقاشی برام بخره ! عمو کمی عصبانی به نظر می رسید با خودش گفت ممکنه اگه بهش بگم بدش بیاد ، ولی شاید اگه دفتر نقاشی رو ببینه که داره تموم می شه خودش یکی برام بخره ! رفت پیش عمو و نقاشی رو بهش نشون داد عمو با دیدن علی لبخند زد و گفت چی کشیدی عمو جون ؟ علی از این لبخند عمو کمی متعجب شد و با خوشحالی دوید سمت عمو اما پاش به استکان چایی روبه روی عمو خورد و چایی ریخت ! عمو فریاد زد پام سوووووووووووخت بچه پررو این چه کاری بود کردی ؟ علی که احساس خیلی بدی داشت از کاری که کرده بود یهو بغض کرد مادرش اومد و گفت بچه چرا جلو پاتو نگاه نمی کنی مگه کوری ؟ بعد یه سیلی زد تو گوش علی کم کم داشت بغضش می ترکید دوید تو یه اتاق نقاشیش دستش بود و زد زیر گریه !
دفترو باز کرد به اون پسرک تو نقاشی گفت چرا داری گریه می کنی بعد خودش به خودش گفت مگه ندیدی چی شد؟ ... به خودش پاسخ داد چرا دیدم... دلش برای خودش می سوخت ! با چه شوقی رفت پیش عموش اما در یه لحظه همه چی بهم ریخت ! عکس مردی که کشیده بود رو از جیبش در آورد بهش خیره شد در حال گریه عکسو بغل کرد و گفت اگه بابا داشتم اینطوری نمیشد عکسو به سینش فشار میداد و گریه می کرد تو همون حال خوابش برد چشاشو که باز کرد دید صبح شده صبح جمعه به مادرش گفت مامان چرا امام زمان نیومد ؟ مادرش گفت علی جان باید براش دعا کنی می خوای امروز بریم مسجد با هم دعا کنیم ؟ علی خوشحال شد و گفت بریم ! ... با مادرش رفتن مسجد ... تو مسجد یه لحظه تو شلوغی دست علی از مادرش جدا شد و اونو گم کرد
اونروز مسجد خیلی شلوغ بود و مردم زیادی اومده بودن مسجد ! علی گریه کنان دنبال مادرش می گشت پاش توی کفشش خیلی درد می کرد دیگه نمی تونست راه بره یه جایی واسه نشستن انتخاب کرد و نشست و گریه می کرد یه توپ افتاد جلو پاش ! چندتا بچه دیگه داشتن اونجا بازی می کردن ! یکیشون داد زد پسر اون توپ رو بنداز اینور علی بی توجه به اونا داشت گریه می کرد یکی از بچه ها اومد توپ رو برداشت و بی اعتنا رفت !
اونقدر گریه کرده بود که دیگه اشکی نداشت
تشنه شده بود
می خواست عکسی که از اون مرد کشیده بود در بیاره که یکی صداش زد
علی !!! ... به اطرافش نگاه کرد ! کسی نبود خیلی تعجب کرد آخه صدای مرد بود نه زن که بگه مادرمه ! سرشو برگردوند دید یه مرد مهربون با یه کاسه آب دستش جلوشه ، چه بوی عطری چه زیبا ! مرد مهربون به حالت دوزانو خم شد و آب رو بهش داد و گفت بنوش بیاد تشنه لبان ... علی آب رو که خو د مرد ازش پرسید دنبال کسی می گردی ؟ علی گفت مادرمو گم کردم گفت همین جا بشین الان میاد دنبالت ! علی با تعجب بهش نگاه می کرد مرد مهربون به عکس توی جیب متین اشاره کرد و گفت میشه نقاشیتو ببینم ؟ علی گفت شما کی هستین ؟ مرد مهربون گفت این عکس کیه ؟ علی گفت عکس امام زمانه ، مرد پرسید دوستش داری ؟ علی گفت آره اون حتی با عکسش هم به من آرامش میده مرد مهربون بهش گفت من یه هدیه کوچولو برات دارم علی گفت اون چیه ؟ گفت یه جفت کفش تازه! بعد بلند شد و به کفش های علی اشاره کرد و رفت ! علی صداش زد صبر کن ! مرد مهربون بهش گفت منتظرم باش ! من میام ... برام دعا کن
علی گفت شما کی هستین ؟ ...
به کفشهاش نگاه کرد دید تازه تازه شده
صدای مادر علی اومد که علی کجایی ؟ با شنیدن صدای مادرش به طرفش دوید و ...
به خونه رسیدن مادرش ازش پرسید این کفشا مال کیه از کی گرفتی ؟ علی ماجرا رو توضیح داد بعد خودش یاد نقاشی که کشیده بود افتاد همون که چند تا بچه در حال بازی بودن و یه پسر بچه دیگه تنها نشسته بود ! چقدر شبیه ماجرای امروز بود !!!!! رفت تو اتاقش دید یه دفتر نقاشی خیلی زیبا تو اتاقشه که رو جلدش نوشته بود ... یا مهدی (عج) ...