تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

تفکر نو

طراحی سایت


تفکر نو
 
تفسیر در مورد دین
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط هادی

سلام عزیزان

گرچه میدونم شما هرگز به این مطلب نظر نمیدین و این فقط دعوای بین منو یه عمریه ! ولی درج میکنم

اولا در مورد قمه زنی ! تو از کجا میدونی من قمه نمیزنم ؟ مگه با من بودی؟ مگه منو دیدی؟ مگه جاسوسات از من برات خبر آوردن ؟

و در مورد آقای بهجت هم جواب رو با نقل دو حدیث از امامان معصوم جواب میدم

در مورد ادب و نزاکت این شده عادت تو ! هر جا میخوای به من جواب بدی طوری که همه ببینن خیلی مودب میشی از خودت هیچ چیزی بروز نمیدی ! در حالی که نظرات خصوصی که گذاشتی و لاشیانه حرف زدی همه هست ! چقدر خوب فیلم بازی میکنی احمق حافظی !

در مورد نظرات اون معلول بدبخت هم قبلا توضیح دادم و اینم بگم که اگه یه معلول یا هر چند نفر در مورد من بد گفتن و نظرشون در مورد من بده هزاران برابر اونا هستند کسانی که نظرشون حتی در مورد پیغمبر (ص) بسیار بدتر و فجیع تره ! یعنی تعداد کسایی که در مورد پیغمبر نظر منفی دارن ده ها برابر منه ! اما آیا آب دریا با دهن سگانی مثل تو نجس میشه ؟ معلومه که نه !!!!!!!!! مهم اینه که کی نظر خوب داره و کی نظر بد ! بعدشم تعداد کسایی که منو تصدیق میکنن خیلی بیشتر از کسانی هست که در مورد من بد گفتن ! اونا رو چرا در وبلاگت درج نکردی ؟ این نامردی نیست ؟ البته مرد بودن تو محاله !

در مورد آقای بهجت حالا گیرم اصلا قمه زنی اشتباه باشه ! اگه حرف ایشان رو قبول داری تا دلایل رد مذهب باطل عمر رو با نمایش کلیپ تصویری از ایشان بهت ثابت کنم !

این از ساسیت کثیف تو هست ! همونطوری که آقای بهجت فرمودند اینها (احمقان) از دین فقط چیزی رو بیان میکنند که به نفع سیاستشون باشه و هر جا دیدن دین با سیاستشون مخالفه کتمان میکنند

تو هم هر جا با عقایدت جور بشه هزار تا منبع ازش میاری و هر جا مخالف عقایدت باشه میگه مرتاض هندیه ! عجبااااااااااااااااااااااااا از تووووووووووووووووووووووو !

در مورد زندان هم چشم مفصل همه رو برات شرح میدم شما هم لطف بکن در مورد کسایی که در کرمانشاه بهت تجاوز کردن برای ما و دیگر دوستان توضیح بده ممنون میشم

ضمنا منو دوست خودت خطاب نکن یه کم صداقت داشته باش ! سیاستمدار !


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 توسط هادی

سلام خدمت عزیزان

چند وقت پیش یکی از وبلاگ های عمریه مطلبی رو به دروغ در مورد آقای بهجت رحمت الله علیه درج کرده بود که من موظف دونستم خودمو که این مطلب مسخره رو به رسوایی بکشونم

مطلب از این قراره که خود مرحوم آقای بهجت فرمودند که من قمه زنی را بسیار امری با ثواب میدانم و اگر خودم نتوانم انجام دهم به میان قمه زنان رفته و لباس خود را آغشته به خون ایشان خواهم کرد و تمام مقلدین ایشان هم این مطلب رو میدانند

این وبلاگ عمری تصویری به ظاهر دست نوشته از آقای بهجت نشان داده که با این امر مخالفت کردند

بنده هم این مطلب را با درج چند عکس به رسوایی کشاندم

به دو دلیل عکس وبلاگ عمری مردود است

دلیل اول مقایسه نوع دست خط ها هست !

دلیل دوم اینکه ایشان هم در رساله شان و هم در تمام دست نوشته هایشان مهر نمیزدند و هرگز تا پایان عمر از لفظ آیت الله استفاده نکردند و آنرا ممنوع اعلام کردند چرا که معتقد بودند آیت الله فقط حضرت علی (ع) هست و بس و اوست نشانه عظیم خداوند بنابراین مقلدین ایشان هم این مطلب رو خوب میدانند که ایشان همواره از لفظ الاحقر ( کوچک و خوار ) در نوشته ها و رساله خویش استفاده کردند که نظانه تواضع و فروتنی ایشان نسبت به اهل بیت علیهم السلام است

سه تصویر بالا مربوط به دست نوشته های واقعی ایشان است

اینم تصویر تقلبی !

لطفا خودتان قضاوت کنید قساوت قلب این جماعت احمق رو بنگرید!

یا شاید این بهجتی دیگر باشد و استفاده از نام رو برای رد گم کنی زدند ! بهرحال هر چه که هست این حرف حرف آقای بهجتی که برای ما حجت بودند نیست

یا حیدر مدد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390 توسط هادی

سلام عزیزان

چند وقت پیش یک دختر از اهل عمریه قصد مناظره و مباحثه با من رو داشت اما متاسفانه ایشان در یک گفتگوی اینترنتی با من شروع کرد به توهین کردن به حضرت علی (ع) و همونطور که پیغمبر(ص) فرمود کسی نسبت به علی بغض و کینه ندارد مگر اینکه ولدالزنا باشد لذا حرامزادگی خودشو به ما اثبات کرد واین همون کسی بود که ادعای دوستی اهل بیت داشت ! اینم از این دروغ هایی که قبلا هم گفتم علتش چیه ! اما یه با پژوهشی که من در مورد این دختر یا زن عمری داشتم فهمیدم که فاحشه هست و زناکار ! لذا دیگه به بحث با او ادامه ندادم

یا حیدر


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 توسط هادی

با سلام خدمت دوستان عزیز

عزیزی برای من کامنت گذاشته بود که شبکه جهانی اهل بیت علیهم السلام که بیانگر معارف و سیره اهل بیت علیهم السلام و اثبات حقانیت ولایت و امامت امیر دو عالم حضرت علی (ع) می باشد توسط دولت ایران تحت فشار قرار گرفته و نمی تواند آنطور که باید مطالب را بیان کند

خطاب به این سرور بزرگوار که این شبکه تا زمانی تحت فشار بود که دفتر شبکه در قم دایر بود ! ولی از زمان بسته شدن دفتر شبکه در قم این شبکه مقدسه بدون هیچ فشاری و هیچ ممانعتی به کار خود ادامه داده و مشکلی نداشته تا بحال شکر خدا

حیدر کرار نگهدار شما شیعیان


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط هادی
سلام دوستان

عید ولایت خدا بر شما شیعیان عاشق بر شما شیعیان بهشتی مبارک و خجسته باد

 کسانی که از ولایت علی (ع) سر باز زدند همانند ابلیسند که از سجده آدم سر باز زد

انسان در بهشت آفریده شد و قرار شد در بهشت جاودانه بماند اما تمرد شیطان مانع از این امر شد و مسبب تمام مشکلات بعد از رانده شدن از بهشت ! از مرگ هابیل گرفته تا ... حالا در هر کجای عالم مشکلی پیش بیاد مگویند لعنت بر شیطان !

دوستان عزیز اگر عمر بن الخطاب متنجس ملعون از دستور پیغمبر (ص) تمرد نمی کرد مثل شیطان ! الان همه ما زیر پرچم حکومت کریمه امام عصر (عج) بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم

لعن شیطان خوب است اما تا غدیر ! بعد از اون که خلافت شیطان به عمر رسید و از غدیر به بعد تمام مشکلات عالم به علت تمرد عمر هست پس نیکو تر است عمر را لعن کنیم از این به بعد

خدا خیرتان بده

یا حضرت حیدر سلام الله وصلوات الله علیه

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط هادی

سلام عزیزان

یکی از عمریون اعلان شجاعت کرده و میخواد با من مباحثه داشته باشه

ایشان ادعای فهم و عقل کامل دارند و معتقدند که عقل ما خیلی محدوده و ما در اشتباهیم

این متن پیامشه

شما خیلی کوتاه فکر هستید براتون متاسفم با این افکار گفتن گفتن علی رو قبول داشتن باعمل خیلی فرق داره.واقعا هیچی از حضرت علی یاد نگرفتید. انگار داری تو عصر جاهلیت سیر میکنی.فکرکردم خیلی فهمیده تر باشید.من هم میتونم باعث ناراحتی شما بشم و جواب دندان شکنی بهتون بدم اما در شان خودم نمیدونم مطالعه شما اونقدر محدود که نمیدونی تو اون زمان شیعه و سنی در کار نبوده .برو بیشتر علی بشناس.

ایشون شناسنامش هم مرادی هست اگه اشتباه نکنم از طائفه ابن ملجم باشه !

ایشان فرمودن زمان علی (ع) شیعه و سنی نبوده

من فعلا در جواب یه مطلبی رو به ایشون میگم و دلم میخواد عاقلانه با اون عقل مرادیشون جواب بدن

ما شیعیان معتقدیم که چهارده معصوم علیهم السلام یک نور واحد هستند یعنی همه ایشان در صفات و اعمال یکی هستند

مثلا ما معتقدیم سکوت امام حسن (ع) برابر با قیام امام حسین (ع) است یا اینکه قبول ولایت عهدی از جانب امام رضا شبیه رفتار حضرت علی (ع) در زمان ابوبکر و عمر هست

خانم مرادی شما عرض کردید که در زمان علی (ع) شیعه و سنی نبوده ! خب اولا من میگم بوده ثانیا به فرض نبوده باشه آیا شما با وجود این همه علم و تحقیق و عقل کاملتون تا حالا احادیث و روایات و شیوه زندگی سایر امامان معصوم علیهم السلام رو مطالعه فرمودید ؟ مثلا سیره امام صادق(ع) که احیا کننده مذهب شیعه و بناینگذار فقه جعفری هستند ؟ اینجا یه سوالپیش میاد اگر حرف شما درست باشه و شیعه و سنی اشتباهه و باید همه مسلمان باشند پس نعوذبالله باید امامان معصوم این مطلب رو مثل شما نفهمیده باشند ! و اینهمه مبارزه چه در خفا و چه در اعلان و سعی در احیای شیعه نمی کردند! و اما اگر امامان ما اعمالشان درست و صحیح بوده پس این حرف شما که شیعه و سنی باید یکی باشند و مسلمان برای نوشتن رو سطل زباله خوبه !

امام صادق (ع) فرمود من بیشتر از اینکه به این افتخار کنم که جدم علی (ع) هست به این می بالم که شیعه علی (ع) هستم

لطف کنید جواب مارو بدید و از این به بعد هم در آخرین آپ نظر بزارید نه هر جایی که دلتون خواست

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 توسط هادی

سلام علیکم

دوستان امروز که به وبلاگم اومدم تا نظراتو چک کنم به دو تا کامنت که یه مضمون داشت برخوردم که باعث شد این آپ رو بنویسم

در این دو کامنت دوستان فرموده بودند که چرا انقدر شیعه شیعه می کنید ؟ مگه اهل سنت اهل بیت رو دوست ندارند ؟

در جواب به چند نکته اشاره میکنم

۱- اهل سنت نامی هست که از ما شیعیان دزدیده شده ! چرا که با توجه به این همه احدایث و روایات و آیات قرآن هیییییییییییییییییییییییییییچ احدی قابل قیاس و هم شان محمد مصطفی (ص) نیست مگر برادر و وصی ایشان حضرت سید الاوصیا علی مرتضی (ع) خب حالا قضاوت با شما ! چه کسی از برادر و جانشین واقعی که ( من کنت مولا فهذا علی مولا ) میتواند سنت رسول خدا رو احیا کنه ؟ چه کسی از علی (ع) به رسول الله نزدیکتر و شبیهتره ؟ پس اشتباه نکنید که اهل سنت واقعی ما شیعیانیم نه کسایی که دست بسته نماز خواندن و یا شستن پا در وضو و گریه نکردن و زیارت قبور نرفتن و توسل نکردن رو جز دین ساختن ! اینها اهل تصنع هستند نه اهل تسنن !

اما در مورد حب و دوست داشتن

ببینید دوستان دوست داشتن و قبول داشتن به چه معناست ؟ اصلا مگه دوست داشتن به معنای قبول داشتنه ؟ اهل عمریه متاسفانه می خوان زرنگی بکنن با ما و با افکار عموم و بی طرف ! چرا که در احادیث و روایاتی که هم از شیعیان و هم از عمریان نقل شده هرگونه بغض و کینه نسبت به اهل بیت به معنی خروج از دین و دشمنی با رسول خداست ! پس عمریان آمدند گفتند که نه بابا ما اهل بیت رو هم دوست داریم ! ولی اینا فقط یه ترفند جاهلانه ست

اما دوست داشتن تنها کافی نیست

ما وقتی می گیم اهل بیت و علی (ع) یعنی اینکه ای کسایی که ادعای دوستی دارید اولا باید جانشینی رسول خدا رو قبول کنید و کسی جز علی (ع) رو جانشین قرار ندید و امامت رو بالاتر و افضلتر از رسالت بدونید این یعنی چه ؟ یعنی بگید بعد از خدا امام معصوم ! هر چه که در دستگاه خدا هست در دستگاه امام معصوم هست و تنها فرق خدا و امام خالق و مخلوق بودنه وگرنه تمام امور هستی و نیستی در اختیار امام است به اذن خدا ( تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) تمام امور و ملائکه به شخص امام نازل می شوند برای تقدیر یعنی هرآنچه که هست از افتادن برگ درختی تا ولادت و فات همگی در اختیار امام هست

پس معنای پذیرفتن امامت که از اصول دین هست یعنی ایمان به امامت نه فقط اینکه بگیم آره بابا دوستش داریم ! و این دیگه تمام !

خیر اینها نیست خودتونو گول نزنید لطفا

دوست داشتن یعنی وقتی تو مشکلات و گرفتاری گرفتار شدید از ته دل صداش بزنی موقع شهادت مثل کسیکه عزیییییییییییییییییییییز ترین کسش رو از دست داده به سر و صورت بزنید

از ته دل بهش توسل کنید

ولی بودن اونها رو از والدین خودتون افضلتر بدانید و خیلی فراتر از اینها

اینه معنای دوست داشتن و حب واقعی نه اینکه فقط بگی آره دوستش دارم از اون طرف دشمنان اهل بیت و غاصبان خلافت رو هم قبول داشته باشی

آخه تو رو خدا وقتی کسی مثل عمر بن خطاب حرامزاده رو جانشین رسول مطهر خدا بدانید این وجدانه ؟ این انصافه ؟ آیا اینه اسلام ؟ اینه مسلمان بودن ؟ این توهین به مقام رسول خدا نیست ؟ اف بر شما اف بر شما

شرط دوست داشتن تولی با دوستان و تبری از دشمنان است و بس

یا حیدر کرار


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط هادی
سلام دوستان شیعه عزیز خودم از استاد گلم آقای علوی که خیلی ارادتمندشم و دوستش دارم و داداش محمد گلم و دیگر استادم جوان شیعه عزیز تا همه شیعیان شیر پاک خورده که من خاک پای همه ایشان هستم

حقیر ترین عضو خانواده مکرم تشیع و کوچیک شما هادی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 توسط هادی
سلامی به گرمی عشق ولایت خدمت رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله)

کرمانشاه بعد از 23 سال انتظار بلاخره مسعود به دیدار یوسف شد

صحنه با شکوه دیدار دیدار مردم غیور کرمانشاه با رهبر انقلاب

مردمی که در سال های دفاع مقدس غیرت و مردانگی و وفاداری خودشون رو به انقلاب اثبات کردند

خوش هاتی خوش هاتی خوش هاتی ای رهبر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط هادی

داشت نقاشی می کشید فقط دو برگ از دفترش مونده بود ، مادرش داشت تو آشپزخونه ظرف می شست ، حواسش رفت پیش مادرش ، انگار یه غمی تو صورتشه ! از وقتی بابا رفته اون دنیا مامان همیشه ناراحته !وضع مالی اونا خوب نبود، با خودش گفت برم به مامان بگم پول بهم بده یه دفترنقاشی تازه بخرم تو همین افکار مادرش صداش زد : علی جان پسرم قشنگم واسه مامان نون می خری ؟

- باشه مامان

رفت سمت آشپزخونه گفت چند تا بخرم ؟ مامان گفت : 10 تا نون لواش بگیر ، بعد رفت سمت طاقچه کیف پولشو آورد علی به کیف پول نگاه کرد مادرش یه کم توشو جابجا کرد و بعد یه مقداری پول در آورد و به علی داد

به مامان گفت : این که پول 5 تا نونه ! مادرش گفت اشکال نداره پسرم همین قدر کافیه !

علی پسر باهوش و مهربونی بود اون فهمیده بود که مامان بیشتر از اون نداشت که 10 تا نون بخرن ! دلش گرفت با خودش گفت دفتر نقاشی نمی خوام !

فردای اونروز آماده می شد که بره مدرسه اومد زیر پله

کفشاشو پوشید خیلی تنگ بود به زور می رفتن پاش ! انگشتای پاش درد می کرد ناخن شصت یکی از پاهاش تقریبا سیاه شده بود از تنگی کفش !

تو راه مدرسه یاد پدرش افتاد یهو با خودش گفت آخ جون امشب عمو میاد پیش ما

علی یه عمو داشت که گاهی اوقات پنجشنبه ها میومد بهشون سر میزد تا کمو کسری نداشته باشن عموش یه کم بداخلاق بود اما تنها کسی بود که بهشون کمک مالی می کرد !

وقت برگشتن خیلی خوشحال بود

دمدمای غروب دلش خواست یه نقاشی بکشه نقاشی یه جای خوب پر از گل چندتا بچه داشتن بازی می کردن ، یکی از بچه ها رو تنها کشید یه لحظه پیش خودش فکر کرد خودشو جای خدا بزاره به اون پسر بچه تنهای تو نقاشیش نگاه کرد بهش گفت چیه پسرکوچولو چرا تنها نشستی ؟ بعد دوباره خودشو جای پسرک گذاشت و گفت چرا ما اینقدر فقیر هستیم ! بعد دوباره خودشو جای خدا گذاشتو با خودش فکر کرد که چی بهش بگه ! یه کم فکر کرد و گفت هر چی دلت می خواد بگو تا من برات بکشم بعد دوباره خودشو جای پسرک گذاشت و گفت یه جفت کفش تازه! بعد دوباره خودشو آورد بالا و گفت فقط همین ! این که کاری نداره ! شروع کرد به نقاشی کردن و در حین نقاشی گفت من که پدرم مرده کاش یه نفر هم بود که با ما مهربون باشه بعد یه مردی کشید که داره یه جفت کفش نو به پسرک تنها میده ! نقاشیش تموم شد فقط دوبرگ مونده بود

 توجهش به صدای تلوزیون جلب شد

فردا آدینه ای دیگر را در انتظارش به دعا می نشینیم تا بیاید آن جلوگاه حق !

پیش خودش گفت بیاد ؟ حق ؟ کی ؟ کجا ؟

از مادرش پرسید : مامان تو تلوزیون می گفت یکی می خواد بیاد ! مامان گفت کی پسر خوشگلم ؟ اخبار رو می گی ؟ علی چیزی نگفت و مادرش گفت حتما از این رئیس جمهور و این چیزاست که میان ایران .... علی حرف مامان رو قطع کرد و گفت جلوگاه حق یعنی چی ؟ مامان گفت اینو هم از تلوزیون شنیدی ؟ گفت آره تو تلوزیون گفت اون می خواد بیاد

مامان گفت : آهان پسرم منظورشون امام زمانه آخه می گن اگه اون بیاد هیچ بدی نمیمونه و به همه کمک می کنه علی چشاش برقی زد و گفت آخجون یعنی همچین کسی فردا میاد ؟ مامان گفت پسرم اون یه روز جمعه میاد شاید فردا باشه شاید جمعه هفته بعد ... علی  خوشحالیش کم شد و با خودش گفت یعنی حتمی فردا نمیاد ! همش به اون مرد فکر می کرد ! دفترشو باز کرد شروع کرد به کشیدن اون مرد نقاشیش که تموم شد با خودش گفت چقدر نقاشیم قشنگ شد ! برگ دفترش تموم شده بود از این نقاشی آخرش خیلی خوشش اومده بود خواست اونو از دفتر جدا کنه اما ترسید پاره بشه رفت قیچی آورد و اونو با احتیاط جدا کرد و گذاشت تو جیبش !

شب عموش اومد خونشون خیلی خوشحال بود گفت الان نقاشیمو نشون عموم می دم بعد با خودش فکر کرد چرا به عمو نگم یه دفتر نقاشی برام بخره ! عمو کمی عصبانی به نظر می رسید با خودش گفت ممکنه اگه بهش بگم بدش بیاد ، ولی شاید اگه دفتر نقاشی رو ببینه که داره تموم می شه خودش یکی برام بخره ! رفت پیش عمو و نقاشی رو بهش نشون داد عمو با دیدن علی لبخند زد و گفت چی کشیدی عمو جون ؟ علی از این لبخند عمو کمی متعجب شد و با خوشحالی دوید سمت عمو اما پاش به استکان چایی روبه روی عمو خورد و چایی ریخت ! عمو فریاد زد پام سوووووووووووخت بچه پررو این چه کاری بود کردی ؟ علی که احساس خیلی بدی داشت از کاری که کرده بود یهو بغض کرد مادرش اومد و گفت بچه چرا جلو پاتو نگاه نمی کنی مگه کوری ؟ بعد یه سیلی زد تو گوش علی کم کم داشت بغضش می ترکید دوید تو یه اتاق نقاشیش دستش بود و زد زیر گریه !

دفترو باز کرد به اون پسرک تو نقاشی گفت چرا داری گریه می کنی بعد خودش به خودش گفت مگه ندیدی چی شد؟ ... به خودش پاسخ داد چرا دیدم... دلش برای خودش می سوخت ! با چه شوقی رفت پیش عموش اما در یه لحظه همه چی بهم ریخت ! عکس مردی که کشیده بود رو از جیبش در آورد بهش خیره شد در حال گریه عکسو بغل کرد و گفت اگه بابا داشتم اینطوری نمیشد عکسو به سینش فشار میداد و گریه می کرد تو همون حال خوابش برد چشاشو که باز کرد دید صبح شده صبح جمعه به مادرش گفت مامان چرا امام زمان نیومد ؟ مادرش گفت علی جان باید براش دعا کنی می خوای امروز بریم مسجد با هم دعا کنیم ؟ علی خوشحال شد و گفت بریم ! ... با مادرش رفتن مسجد ... تو مسجد یه لحظه تو شلوغی دست علی از مادرش جدا شد و اونو گم کرد

اونروز مسجد خیلی شلوغ بود و مردم زیادی اومده بودن مسجد ! علی گریه کنان دنبال مادرش می گشت پاش توی کفشش خیلی درد می کرد دیگه نمی تونست راه بره یه جایی واسه نشستن انتخاب کرد و نشست و گریه می کرد یه توپ افتاد جلو پاش ! چندتا بچه دیگه داشتن اونجا بازی می کردن ! یکیشون داد زد پسر اون توپ رو بنداز اینور علی بی توجه به اونا داشت گریه می کرد یکی از بچه ها اومد توپ رو برداشت و بی اعتنا رفت !

اونقدر گریه کرده بود که دیگه اشکی نداشت

تشنه شده بود  

می خواست عکسی که از اون مرد کشیده بود در بیاره که یکی صداش زد

علی !!!  ... به اطرافش نگاه کرد ! کسی نبود خیلی تعجب کرد آخه صدای مرد بود نه زن که بگه مادرمه ! سرشو برگردوند دید یه مرد مهربون با یه کاسه آب دستش جلوشه ، چه بوی عطری چه زیبا ! مرد مهربون به حالت دوزانو خم شد و آب رو بهش داد و گفت بنوش بیاد تشنه لبان  ... علی آب رو که خو د مرد ازش پرسید دنبال کسی می گردی ؟ علی گفت مادرمو گم کردم گفت همین جا بشین الان میاد دنبالت ! علی با تعجب بهش نگاه می کرد مرد مهربون به عکس توی جیب متین اشاره کرد و گفت میشه نقاشیتو ببینم ؟ علی گفت شما کی هستین ؟ مرد مهربون گفت این عکس کیه ؟ علی گفت عکس امام زمانه ، مرد پرسید دوستش داری ؟ علی گفت آره اون حتی با عکسش هم به من آرامش میده مرد مهربون بهش گفت من یه هدیه کوچولو برات دارم علی گفت اون چیه ؟ گفت یه جفت کفش تازه! بعد بلند شد و به کفش های علی اشاره کرد  و رفت ! علی صداش زد صبر کن ! مرد مهربون بهش گفت منتظرم باش ! من میام ... برام دعا کن

علی گفت شما کی هستین ؟ ...

به کفشهاش نگاه کرد دید تازه تازه شده

صدای مادر علی اومد که علی کجایی ؟ با شنیدن صدای مادرش به طرفش دوید و ...

به خونه رسیدن مادرش ازش پرسید این کفشا مال کیه از کی گرفتی ؟ علی ماجرا رو توضیح داد بعد خودش یاد نقاشی که کشیده بود افتاد همون که چند تا بچه در حال بازی بودن و یه پسر بچه دیگه تنها نشسته بود ! چقدر شبیه ماجرای امروز بود !!!!! رفت تو اتاقش دید یه دفتر نقاشی خیلی زیبا تو اتاقشه که رو جلدش نوشته بود ...  یا مهدی (عج) ...


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

تبادل لینک

خرید بک لینک